شعر و شعور ..!
امشب از پلكهای خستهام ..
خودكاری برميدارم ،
روی صفحهی سفيد دلم ...
آينهای رسم ميكنم ...
تا ببينم چگونه توازن انسان و خاك را بر هم زدند ...
امشب همه چیز جزء هيچ چيز این روزگار شبيه خودش نيست ..
( از اشيای اين اتاق گرفته، تا همهی خاطراتی كه از دیده ام عبور میكند )
امشب حتی خودكاری كه آبی مينويسد ،
قرمز خوانده ميشود ...
و نگون بختتر از اینها ، كاغذهای سفيدی هستند ،
كه هی مینويسی و لاك ميگيری ...
امشب دلم ، مقدار اندكي شعر ميخواهد ..
تا تمام شعورم را به بازي بگيرد ...!
برگرفته شده از : OnlYMFT
پ . ن : شاید از چند روز دیگه من تو این ( OnlYMFT ) هم یه چیزایی نوشتم ..
برگشتم . .
سلام به همتون . .
من . من برگشتم ..!
هنوز خودمم باورم نمیشه که برگشتم ..!
ولی هر چی که بوده .. من برگشتم ..!
خوب چه خبرا از شما .. من که نبودم .. پس ازتون باید یه خبری بگیرم دیگه ..!
از مدرسه و دانشگاه چه خبر..! دلم برای همتون تنگیده ..
ولی از این به بعد دیگه برگشتماااااا . .
پس منتظر من باشید .. فعلا .
بازگشتی دوباره به سوی تنهاییام ..!
بعد از ۵ ماه برگشتم ..!

